سال ۱۳۹۱، سال ۱۳۹۰ سال ها و روزهایی که میایند و می روند...لحظه هایی که با سرعت از کنار ما می گذرند تا شادی ها و غم های فراوانی به ما هدیه دهند. در همین لحظه ها فرصتی را غنیمت می شمارم که با وجود همه کمبود وقتی که دارم داستانی بنویسم از ناگفته هایی که شاید سال ها ذهنم را به خود مشغول کرده اند...
شاید اگه بشه بعضی وقت ها متن کوچکی از داستانم را در وبلاگم بذارم که دوستان با نظراتشون بهم کمک کنن، خیلی خوب میشه... البته امیدوارم لحظه ها رو درک کنم و به خودم فرصتی برای نوشتن بدم. چون واقعا خودم رو نویسنده خوبی نمی دونم.هرچی باشه من یه کورد هستم و فارسی می نویسم و واقعا هم در هردو زبان هم حرفه ای نیستم و فقط به این دلیل می نویسم که نمی تونم ننویسم...
ببخشید بابت غیبتم و ممنون از اینکه با تماس و نظر جویای احوال بودید...






